زندگی یعنی هدف،هدف یعنی تو |
|
بسم الله الرحمن الرحيم -به نام خداى رحمان و رحيم. به نام خداوندى که دارنده رحمتى همگانى و بخشنده رحمتى هميشگى است. اين جمله، سرآغاز همه سورههاى قرآن، سرآغاز نماز، سرآغاز همه کارها و فعاليتهاى يک مسلمان است.يعنى شروع همه کارها فقط به نام خداست، همه چيز انسان، آغاز زندگىاش و تمامى جلوههاى زنده بودنش به نام خداست.مسلمان به نام خدا روزش را شروع مىکند و به نام او بر تلاش روزانه خود نقطه پايان مىگذارد.با ياد او به بستر مىرود و با استعانت او سر از بستر برمىدارد و فعاليت روزانه خود را از سر مىگيرد و سرانجام با نام او و ياد او چشم از اين جهان برمىگيرد و رهسپار سراى جاويدان مىشود. الحمد لله رب العالمين -ستايش و سپاس مخصوص خداست که مدبر جهانيان و جهانهاست. همه ستايشها و سپاسها مخصوص اوست، چون همه عظمتها از آن او و همه رحمتها از سوى اوست.او مجمع همهخصلتهاى ستوده است و همه نيکيها و نيکوکاريها از سرچشمه وجود اوست.پس ستايش او ستايش نيکى و نيکوکارى است و جهت دهنده به همه کوششهايى که به هواى نيکى و نيکوکارى انجام مىگيرد. هر کس در خود چيزى از خصلتها و رفتارهاى قابل ستايش مىبيند بايد آن را از فيض رحمت و لطف خدا بداند، زيرا خداست که در انسان، مايههاى نيکى را به کار برده و ذات و سرشت او را آماده و جويا و پذيراى نيکى و فضيلتساخته و به او قدرت تصميم-که ابزار ديگرى است در راه نيکو شدن و نيکويى کردن-بخشيده است. اين بينش راه خودبينى و خودشگفتى را بر انسان مىبندد همچنان که از بىمصرف گذاردن يا بيهوده مصرف کردن خصلتهاى نيک و توانهاى نيکى آفرين در وجود آدمى جلوگيرى مىکند. در عبارت رب العالمين (پروردگار و مدبر جهانيان و جهانها) هم وجود عوالم و جهانهاى ديگر و هم خويشاوندى و پيوستگى اين همه باهم احساس مىشود.نمازگزار در مىيابد که بجز اين عالم و در ماوراى نظرگاه تنگ و محدود او و پشت اين حصارى که او براى زندگى خود فرض کرده، گيتيها و گردونها و عالمها و جهانهاى ديگر هست و خداى او خداوندگار سراسر اين پهنه عظيم است.اين احساس، تنگ نظريها و کوتهبينيها را در او از بين مىبرد، به او جرئت و حس تکاپو مىبخشد، از عبوديتخدا احساس غرورى در او پديد مىآورد و در بندگى خدا عظمت و شکوهى عجيب بدومىنماياند. از سوى ديگر مىبيند که همه موجودات، انسانها و حيوانات و گياهان و جمادات و آسمانها و عوالم بيشمار هستى، بندگان خدايند و رب و مدبر و پروردگار اين همه، اوست.مىفهمد که خداى او تنها خداى نژاد او يا ملت او يا خداى انسانها نيست، خداى آن مورچه خرد و آن گياه ضعيف نيز هست، خداى آسمانها و کهکشانها و اخترها نيز هست. با درک اين حقيقت احساس مىکند که تنها نيست، مىفهمد که با تمام ذرات عالم و با تمام موجودات ريز و درشتخويشاوند است، با همه انسانها پيوسته و مرتبط است. همگان برادران و همسفران اويند و اين کاروان عظيم يکسره راهى يک هدف و در رکتبه سوى يک جهت است. اين رابطه و پيوستگى او را نسبتبه همه موجودات مکلف و متعهد مىسازد.نسبتبه انسانها تعهد هدايت و کمک، و نسبتبه ديگر موجودات تعهد شناختن و در راه درست و مناسب با هدف آفرينششان به کار افکندن. الرحمن الرحيم -خداى رحمان و رحيم. رحمت عام او-به صورت نيروهاى پديدآورنده و قوانين حياتبخش و انرژيهاى ادامه دهنده-بر سر همه موجودات گسترده است و همه چيز و همه کس تا دم مرگ و نابودى از اين رحمتبرخوردار است (رحمان) .و از سويى، رحمت اختصاصىاش، رحمت هدايت و اعانتش، و رحمت پاداش و عطوفتش بندگانشايسته و انسانهاى صالح را شامل مىشود. اين رحمت از همين نشاة، مانند خط روشنى در مد وجود اين موجودات ارزنده و شريف تا مرگ و از پس مرگ تا رستاخيز و تا سرمنزل نهايى وجود انسان با آنها هست (رحيم) .پس خدا بخشنده رحمتى همگانى و موقت، و رحمتى هميشگى و اختصاصى است. ياد کردن از صفت رحمت پروردگار در ديباچه قرآن و در آغاز نماز و در آغاز هر سوره نشانه آن است که مهر و رافت پروردگار، نمايانترين صفت او در عرصه آفرينش و وجود است و برخلاف قهر و نقمت او که مخصوص استبه معاندان و لجوجان و مفسدان و تبهکاران، رحمت او شامل و همهگستر و همهگير مىباشد (1) . مالک يوم الدين -خدايى که مالک و صاحب اختيار روز جزاست. روز جزا، روز پايان و فرجام و عاقبت است.همه تلاش براى عاقبت مىکنند.مادى بىخدا و خداپرست در اين شريکند که هر دو در راه فرجام و عاقبتبه تکاپويند.تفاوت در اين است که هر يک عاقبت را به نوعى فهميدهاند. مادى، عاقبتش ساعتى ديگر، روزى و سالى و چند سالى ديگر، پيرى و فرسودگى و سالخوردگى است، اما خداپرست ديدشوسيع و مد نگاهش بسى از اين دورتر است.از نظر او دنيا بسته و محدود و حصاردار نيست.جهان او وسيع و آيندهاى نامحدود است و اين مستلزم اميدى بىپايان و تلاشى خستگىناپذير است.کسى که مرگ را موجب قطع اميد نداند و انتظار پاداش و نتيجه کار را با مردن از دست ندهد، مىتواند تا آخرين لحظه زندگى نيز با همان شور و تحرک آغاز کار به عمل و تلاش خداپسند خود ادامه دهد. يادآورى اينکه در هنگامه رستاخيز و جزا مالک و صاحب اختيار خداستبه نمازگزار توان جهتگيرى درست مىبخشد، به اعمال و تلاشهاى او جهت و سمتخدايى مىدهد.زندگى و همه جلوههاى زنده بودنش براى خدا و در راه خدا مىشود، همه چيز و همه کار او در راه تکامل و تعالى بشريت-که تنها راه خداپسند است-به کار مىافتد.از سوى ديگر تکيه بر پندارهاى بيهوده و اميدهاى بىاساس را از او باز مىگيرد و اميد راستين به عمل را در او تقويت مىکند.اگر در اين نشاة، رويهها و نظامهاى غلط و منحرف کننده به سست عنصران و فرصتطلبان اجازه داده است که با لاف و ريا و دروغ و فن و فريب، سامانى براى خود فراهم آورند و بىعمل و بىتلاش، پاداش عمل و تلاش را غاصبانه تصرف کنند، در آن نشاة و آن عالم که همه کاره و سررشتهدار همه امور، خداى دانا و عادل است دغلکارى و فريب ممکن نيست و کس را بىعمل مجال بهره و پاداش دست نخواهد داد. در اينجا نيمه اول از سوره حمد که متضمن ستايش پروردگار جهانهاو جهانيان، و ذکر برخى از مهمترين صفات خدا بود سپرى شد.نيمه دوم که مشتمل بر اظهار عبوديت و طلب هدايت استبه برخى از مهمترين خطوط اصلى ايدئولوژى اسلام اشاراتى رسا مىکند. اياک نعبد-فقط تو را عبوديت مىکنيم. يعنى همه وجود ما و تمامى مقدورات جسمى و روانى و فکرى ما در اختيار خدا و در جهت فرمان او و براى اوست. نمازگزار با اين جمله، بند عبوديت غير خدا را از دست و پا و گردن خود مىگسلد، و داعيههاى خداوندگارى را رد مىکند، مدعيان ربوبيت را-که در طول تاريخ همواره عامل طبقهبندى جامعهها بوده و اکثريتبشر را در زنجير عبوديت و استضعاف، اسير و مقيد مىداشتهاند-نفى مىکند.خود را و همه مؤمنان به خدا را از مرز اطاعت و فرمانبرى هر کس جز خدا و هر نظامى جز نظام الهى فراتر مىبرد.خلاصه با پذيرش بندگى خدا، بندگى بندگان را به دور مىريزد و از اين طريق خود را در سلک موحدان واقعى قرار مىدهد. اعتراف و قبول اينکه عبوديت منحصرا بايد در برابر خدا و براى خدا باشد يکى از مهمترين اصول فکرى و عملى اسلام و همه آيينهاى الهى است که از آن تعبير مىشود به«الوهيت انحصارى خدا».يعنى اينکه فقط خداست که مىبايد اله (معبود) باشد و هيچکس جز خدا عبادت و عبوديت نشود.هميشه کسانى بودهاند که اين حقيقت را درست نفهميدهاند و از آن برداشتهاى غلط و محدودى کردهاند و از اين رو ناآگاهانه به عبوديت غير خدا دچار شدهاند.آنان گمان بردهاند که«عبادت خدا»تنها به معناى تقديس و نيايش اوست و چون فقط درگاه خدا را نماز و-نيايش مىبردهاند مطمئن مىشدهاند که جز خدا را«عبادت»نمىکنند. آگاهى از معناى گسترده عبادت در اصطلاح قرآن و حديثبىپايگى اين پندار را روشن مىکند.عبادت در اصطلاح قرآن و حديث تعبيرى است از:اطاعت و تسليم و انقياد مطلق در برابر فرمان و قانون و نظامى که از سوى هر مقام و قدرتى به انسان ارائه و بر او تحميل شود، خواه اين انقياد و اطاعتبا حس تقديس و نيايش همراه باشد و خواه نباشد. بنابراين، همه کسانى که نظامها و قانونها و فرمانهاى هر قدرت غير الهى را از سر طوع و تسليم پذيرا مىشوند عابدان و بندگان آن نظامها و پديدآورندگان آن مىباشند.اگر با اين حال جايى براى مقررات الهى نيز باز گذارده و در بخشى و منطقهاى از زندگى فردى و اجتماعى به قانون و فرمان خدا عمل کنند«مشرک» (کسى که با خدا کس ديگر را نيز عبادت مىکند) خواهند بود و اگر همين بخش و منطقه را نيز به خدا ندهند«کافر» (کسى که حقيقت نمايان و درخشان وجود خدا را نديده مىگيرد و اعتقادا يا عملا آن را انکار مىکند) مىباشند. با اطلاع از اين شناخت اسلامى به آسانى مىتوان دريافتکه اديان الهى که نخستين شعار دعوت خود را کلمه«لا اله الا الله» (2) (هيچ معبودى جز خدا نيست) قرار مىدادهاند، چه مىگفته و چه مىخواسته و با چه و که طرف مىشدهاند. اين حقيقت-حقيقت معناى عبادت-در مدارک اسلامى، در قرآن و حديث، چندان متواتر و روشن است که براى تدبر کنندگان و هوشمندان جاى کمترين ترديدى باقى نمىگذارد.براى نمونه به ارائه دو آيه از قرآن و يک حديث از قول امام صادق عليه السلام، بسنده مىکنيم. اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله و المسيح بن مريم و ما امروا الا ليعبدوا الها واحدا لا اله الا هو.. (3) عالمان و زاهدان کيش خود را-و نه الله را-به خداوندگارى و صاحب اختيارى پذيرفتند با آنکه موظف بودند فقط خداى يگانه را عبوديت کنند. و الذين اجتنبوا الطاغوت ان يعبدوها و انابوا الى الله لهم البشرى. (4) و کسانى که از عبوديت طاغوت (سلطههاى غير الهى) اجتناب ورزيده به خدا بازگشتند، بشارت باد ايشان را.روى ابو بصير عن ابى عبد الله عليه السلام انه قال.انتم هم، و من اطاع جبارا فقد عبده. (5) ابو بصير از امام صادق عليه السلام روايت کرده است که آن حضرت (خطاب به شيعيان راستين زمان خود) فرمود:شما هستيد آنان که از عبادت طاغوت سر باز زدهاند، و هر آن کس که ستمگرى را فرمان برد، او را عبادت کرده است. و اياک نستعين-و فقط از تو مدد مىخواهيم. از رقيبان تو و از مدعيان الوهيت، توقع هيچگونه يارى و کمک نداريم.آنان به همان علت که زير بار الوهيتخدا نرفتهاند، به بندگان و پويندگان راه خدا نيز کمکى نخواهند کرد.راه خدا راه پيامبران خداست، پويشى است در جهتحق و عدل و برادرى و همبستگى و همزيستى ميان همه افراد بشر و ارزش دادن به انسان و نفى تبعيضها و ستمها و نابرابريها.رقيبان خدا و مدعيان خداوندگارى که شالوده حيات ننگين و برخوردارىهاى غاصبانه خود را بر نابود کردن همه اين ارزشهاى اصيل نهادهاند، چگونه ممکن استبندگان خدا را يارى و مدد دهند؟آنان با بندگان خدا جنگى آشتىناپذير و قهرى بىامان دارند.پس فقط از خدا مدد مىجوييم، از نيروى هوشمندى و ارادهاى که در ما نهاده، از ابزارها و اسبابى که براى زنده بودن و زندگى کردن به ما داده، ازسنتها و قانونهاى طبيعى و تاريخىاش که چون شناخته شوند راهگشاى انديشه و عمل مىتوانند شد، و از همه فرآوردههاى قدرتش که سپاهيان مقتدر او هستند و در خدمتبشرند. اهدنا الصراط المستقيم-ما را به راه راست هدايت کن. اگر آدمى نيازى برتر و حياتىتر از«هدايت»مىداشت، بىشک آن نياز در سوره حمد-که ديباچه قرآن و بخش مهم نماز است-به زبان دعا، ذکر مىشد و از خدا درخواست مىشد. از طريق هدايت الهى است که عقل و تجربه در جريان درست و سودمند و راهگشا قرار مىگيرد و بدون آن است که همين عقل و تجربه به چراغى در دست راهزنى يا تيغى در کف ديوانهاى بدل مىگردد. راه راست همان برنامه فطرى است، برنامهاى که بر اساس برآوردى صحيح از نيازها و کمبودها و امکانات و مقدورات طبيعى انسان براى او در نظر گرفته شده است. راهى است که پيامبران خدا به روى مردم گشودهاند و خود اولين پويندگان و پيشاهنگان آنند.راهى است که چون بشر در آن قرار گيرد، همچون آبى که در بسترى هموار و مستقيم جارى باشد، خود به خود و بىدخالت هيچ قدرتنمايى و زور به سوى سرمنزل خويش که همان درياى بىکران تعالى انسانى است پيش مىرود.برنامهاى است که اگر در قالب يک«نظام اجتماعى»در زندگى انسانها پياده شود و عينيتيابد براى آنان رفاه و امن و آزادى و تعاون و تکافل و محبتو برادرى به ارمغان مىآورد و به همه شوربختيهاى ديرين بشريت پايان مىدهد. ليکن اين راه و اين برنامه چيست؟همه کس در اين بازار آشفته مدعى است و هر گروهى، گروههاى ديگر را بر خطا مىداند.بايد به اشارهاى فراخور اين ديباچه کوتاه، راه راست از نگاه قرآن، مشخص شود. صراط الذين انعمت عليهم-راه آنان که مورد انعام خود قرارشان دادى. چه کسانى مورد انعام خدا قرار گرفتهاند و نعمتخدا به ايشان داده شده است؟ترديد نمىتوان داشت که منظور نعمت مال و مقام و عشرت مادى نيست که برجستهترين دارندگانش همواره درندهترين دشمنان خدا و خلق بودهاند.بلکه منظور نعمتى فراتر از اين بازيچههاست.نعمت، لطف و عنايت و هدايتخداست.نعمتبازشناختن ارزش واقعى خويشتن و بازيافتن خويشتن است.در جاى ديگرى از قرآن، برخورداران از اين نعمت معرفى شدهاند. و من يطع الله و الرسول فاولئک مع الذين انعم الله عليهم من النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين... (6) کسانى که از خدا و پيامبر فرمان مىبرند در کنار کسانىمىباشند که خدا به آنان نعمت ارزانى داشته است، يعنى پيامبران، صديقان (7) ، شهيدان و شايستگان... پس نمازگزار در اين جمله از خدا درخواست مىکند که او را به راه پيامبران و صديقان و شهيدان و صالحان هدايت کند و اين خطى روشن است در تاريخ.راهى است نمايان، با هدفى معين، و با پويندگانى معروف و معلوم. در برابر آن خط ديگرى هست که آن نيز مشخص و داراى رهروانى شناخته شده است.با يادآورى آن راه و پويندگانش نمازگزار به خود نهيب مىزند که در آن گام ننهد و به آن سمت کشانيده نشود و اين را در ادامه دعاى پيشين چنين بيان مىکند. غير المغضوب عليهم-نه راه کسانى که مورد خشم[تو]واقع شدهاند. چه کسانى مورد خشم خدايند؟آنان که در جهت مقابل راه خدا، به راهى ديگر گام نهادهاند و انبوه خلق بىخبر و بىاراده و سست عنصر يا باخبر و با اراده ولى ستبسته و اسير را نيز با خود بدان سو کشانيدهاند.کسانى که در طول تاريخ سررشته کار و بار انسانها را به قهر و جبروت يا به رنگ و فريب در دست گرفتهاند واز آنان موجوداتى بىاختيار و آلت فعل و دنبالهرو (مستضعف) ساختهاند.کسانى که از راه تحميق انسانها و تحميل بر آنها، مجال عشرتهاى پليد و رذيلانه خود را فراهم آوردهاند.به بيان ديگر آن کسانى مورد خشم خدايند که راه باطل را، نه از سر جهالت و بىخبرى، بل از روى عناد و خودپرستى و خودکامگى پيمودهاند. در واقعيت تاريخ، اين گروه را طبقات عاليه و قدرتمندان دنيوى-که همواره هدفهاى دينى بر فلسفه وجود آنان خط بطلان مىکشيده و اولين قدم متعرضانه را به سوى ايشان برمىداشته است-تشکيل مىدادهاند.بجز اين دو گروه-گروه هدايتيافتگان و گروه غضبشدگان-دسته سومى نيز هست که راه آن نيز در نهايتبه همان نقطهاى مىرسد که راه مغضوبان ختم مىشود. (8) جمله بعد به اين دسته از مردم اشاره مىکند: و لا الضالين-و نه راه گمشدگان و گمراهان. آنان که از سر بىخبرى و ناآگاهى، و به تبعيت از پيشوايان گمراهساز، در راهى غير از راه خدا و حقيقت روانه شدهاند و حال آنکه گمان مىکردند در راه درست و راست گام مىزنند، اما به درستى که در بيراههاى خطرناک و به سوى عاقبتى تلخ قدمبرمىداشتهاند. اين گروه را نيز در تاريخ به وضوح مىتوان ديد:همه کسانى که در نظامهاى جاهلى، چشم بسته و سر بزير، دنبالهرو خواست و اراده آن پيشوايان بودهاند و به سود آنان مناديان حق و عدل و پيامآوران آيين خدا را تخطئه کردهاند و حتى گاه رو در روى آنان ايستادهاند، و حتى يک لحظه نيز به خود اجازه ندادهاند که در اين موضع نابخردانه تجديد نظرى کنند. اين موضع را از اين نظر نابخردانه مىناميم که يکسر به سود طبقات بالا و به زيان خود اين گمرهان است.و به عکس، دعوت پيامبران که ريشهکن ساز حيثيت و هستى گروه مغضوبان مىباشد طبعا به سود طبقات محروم و مستضعف و از جمله همين تحميق شدگان گمراه است. نمازگزار با يادآورى و تذکار اين دو روش و منش (روش مغضوبان و گمراهان) در خود، حالتحساسيت و دقت و مراقبتى نسبتبه راهى که بايد پيمود و موضعى که در برابر صلاى نجاتبخش پيامبران بايد گرفت پديد مىآورد.و آن گاه اگر در سلوک زندگى خود نشانهاى از رشد و راهيابى ديد بار ديگر به شکرانه نعمتبزرگ، زبان به شکر و ستايش خدا مىگشايد و مىگويد:الحمد لله رب العالمين (9) و بدينگونه بخش مهمى از نماز را به پايان مىبرد. اين سرآغاز قرآن بود که خوانده شد (فاتحه الکتاب) . ديباچه قرآن-مانند ديباچه هر کتابى-نشاندهنده طرحى کلى از مجموعه معارف اين کتاب است.همانطور که نماز، خلاصهاى و تصوير کوچکى است از اسلام و بسيارى از جوانب و نقاط برجسته ايدئولوژى اسلام، که به اشارهاى در آن بازگو شده است. فاتحه الکتاب نيز فهرست گونهاى است از نقاط برجسته و خطوط اصلى معارف قرآن و مشتمل استبر خلاصهاى از راهنماييهاى مهم آن.بدين قرار: جهانيان و جهانها، واحدى پيوستهاند و يکسره از آن خدا:رب العالمين، همه چيز و همه کس مورد مهر و عطوفتخداست و مؤمنان مورد رحمت و لطف ويژه اويند: الرحمن الرحيم، زندگى انسان پس از اين جهان همچنان متداوم و مستمر است و حاکميت مطلق در آن نشاة از آن خداست:مالک يوم الدين، انسان بايد از بند عبوديت غير خدا برهد و در سايه تدبير خدا، با ويژگيهاى انسانى و در راه انسانيت، آزادانه و با اختيار زيست کند:اياک نعبدو، بايد برنامه سعادت آفرين راه راست زندگى را از خدا بخواهد و بستاند:اهدنا الصراط المستقيم، بايد جبهه دشمنان و دوستان و موضع هر کدام و انگيزههايشان را بشناسد و در برابر هر جبهه موضع فراخور ايمان خويش انتخاب کند:صراط الذين. ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، پس از پايان اين نيايش آموزنده و پر محتوا، نمازگزار بايد يک سوره کامل از قرآن را تلاوت کند. اين کار، بخشى از قرآن را که وى آزادانه و به دلخواه انتخاب کرده، در ياد او زنده مىکند، يعنى فصل ديگرى از معارف اسلامى را پيش روى او مىگشايد. فريضه تلاوت قرآن در نماز-چنانکه امام على بن موسى عليه السلام در حديثى به فضل بن شاذان فرموده است-قرآن را از متروک شدن و نافهميده ماندن به در مىآورد در خاطرهها و ذهنها حاضر مىسازد. (1) در اين گفتار، ما به ترجمه سوره توحيد-که به طور معمول در نمازها تلاوت مىشود-بسنده مىکنيم. بسم الله الرحمن الرحيم-به نام خداى رحمان و رحيم. قل.بگو. (اى پيامبر) خود بدان و به ديگران نيز، همچون پيامى بايسته، برسان که: هو الله احد-اوستخداى يکتا. (2) مانند خدايانى که عقايد تحريف شده اديان معرفى مىکنند شريک و رقيب و هماورد ندارد. پس صحنه آفرينش ميدان تنازع و پيکار خدايان نيست.بلکه همه سنتها و قوانين عالم ناشى از يک اراده و يک قدرت است و به همين دليل است که در جهان آفرينش نظم و هماهنگى و يکنواختى برقرار است و قوانين و تحولات و حرکات طبيعى عالم همه به يک سو و در يک جهت در عمل و حرکتاند.و در اين ميان فقط انسان است که چون از«اراده»و«اختيار»و قدرت تصميمگيرى برخوردارش ساختهاند، مىتواند از اين نظم کلى سرپيچى نمايد و چون سازى ناهماهنگ، نغمهاى جدا بنوازد.و نيز مىتواند يکسره بر طبق اين قوانين، زندگى خود را بسازد. الله الصمد-خدا از همه رو بىنياز است (از همه چيز و همه کس) . يعنى خدايى که من در برابر او به کرنش و تعظيم و ستايش برخاستهام، همچون خدايان پندارى نيست که پديد آمدنش، ادامه حياتش، و توان بودن و زيستنش به کمک و مراقبت و رعايت کسى نيازمند باشد.آن چنان خدايى شايسته تکريم و تعظيم انساننيست، زيرا که خود موجودى است در طراز انسان يا فروتر از آن.انسان، اين موجود عظيم و ژرف، تعظيم و ستايش و عبوديتش فقط در برابر قدرتى مىسزد که به هيچ وجودى و هيچ عنصرى کمترين نيازى نداشته باشد و بودن و قدرتمند بودن و هميشه بودنش از ذات او مايه گرفته باشد. لم يلد-نزاده و فرزند نياورده است. آن نيست که در پندارها و خرافههاى اديان تحريف شده و عقايد شرکآميز، معرفى مىکنند. خداى پندارى مسيحيان و مشرکان نيست که فرزند يا فرزندانى داشته باشد.او آفريننده و پديدآورنده همه چيز و همه کس است و نه پدر آنان.و همه آنان که در آسمانها و در زمين زندگى مىکنند، بندگان اويند و نه فرزندان او. و همين نسبت«بندگى و ربوبيت»ميان انسان و خداست که بندگان واقعى خدا را از بندگى هر چيز و هر کس بجز خدا باز مىدارد، زيرا بنده دو ارباب نمىتوان بود. آنان که خدا را پدر مهربان خلايق و انسانها را فرزندان او پنداشتهاند و نسبت«بندگى و ربوبيت»ميان خدا و خلق را شايسته انسان و مقام او و کرامت او ندانستهاند در حقيقت راه را براى بندگى غير خدا گشودهاند و خود در عمل، بنده بسيارى از اربابان بىمروت دنيا و آلت دستبردهگيريها و بردهپروريها شدند.و لم يولد-و خود زاييده نشده است. او پديدهاى نيست که روزى نبوده و روز ديگرى قدم به جهان هستى نهاده باشد.نه زاييده کسى است و نه زاييده انديشهاى يا پندارى و نه زاييده نظامى و طبقهاى و شکلى از شکلهاى زندگى بشر.او ارجمندترين و والاترين واقعيتهاست.واقعيتى لا يزال است. همواره بوده و همواره خواهد بود. و لم يکن له کفوا احد-و او را انباز و همتا و هماوردى نبوده و نيست. به کسى نمىتوان همانندش کرد، و کسى را نمىتوان در طراز و همپايه او دانست. نمىتوان منطقه نفوذ و قلمرو فرمان او را-که سراسر جهان هستى است-ميان او و کس ديگرى تقسيم کرد.بخشى از جهان يا از صحنه زندگى انسان را از او دانست و بخشى را به کسان ديگر، به خداوندگاران جاندار و بيجان يا به مدعيان الوهيت و قدرت، واگذار نمود. اين سوره، چنانکه از نامگذارى آن پيداست، به راستى سوره توحيد است.ايده توحيد که در سراسر قرآن و در صدها آيه به لحنها و بيانهاى گوناگون بازگو شده، در اين سوره به صورتى فشرده و با عباراتى ناظر به عقايد خرافى و شرکآميز رايج آن روزگار و با صراحتى که نفى کننده هر داعيه الوهيتى مىتواند بود، براى آخرين بار ايراد شده است. اين سوره از سويى به مسلمانان و به همه جهانيان خدايىرا که از نظر اسلام، شايسته پرستش و ستايش است معرفى مىکند:خدايى که يکتا نباشد.خدايى که شبيه او را صدها و هزارها در ميان خلق عالم بتوان يافتشايسته ربوبيت و الوهيت نيست. قدرتمندى و قدرتى که براى بودن و ادامه يافتن خود به کمک موجود ديگرى نيازمند باشد، نمىتواند و نمىبايد بر بشر تحميل شود.آن کس که در برابر خدايان پوشالى و نيازمند و پديد آمده و قابل زوال به کرنش و تعظيم برمىخيزد پا بر سر کرامت انسانى خويش مىگذارد و خود را و انسانيت را به قهقرا مىکشاند.اين جنبه مثبتسوره توحيد است که نشانهها و مميزات معبود و خداوندگار انسان را ارائه مىدهد و پوشالى بودن خداوندگاران تاريخ را به اثبات مىرساند. و از سوى ديگر به خدا پرستان و پذيرندگان اسلام هشدار مىدهد که درباره ذات و صفات خدا خود را به کنجکاويهاى عقلى که شبههخيز و وسوسهانگيز است آلوده نسازند. خدا را به کوتهسخنى-که مدعيان ياوه را از مقام قدس ربوبيتبتواند راند-بخوانند و ياد کنند و به جاى غرق شدن در فلسفه بافيها و ذهنيتها، به تعهدهايى که از عقيده به توحيد برمىخيزد بينديشند. بنابر حديثى که از امام على بن الحسين عليه السلام رسيده است، خداى متعال مىدانست که در آينده تاريخ، مردمى کنجکاو خواهند آمد و بدين علتسوره توحيد و آياتى از سوره حديد-تا آيه عليم بذات الصدور-را نازل ساخت تا حدود مجاز براى بررسى در ذات و صفات خدا را مشخص کند.پس هر که به ماوراىاين حدود بپردازد خود را به هلاکت افکنده است. (3) گويا سوره قل هو الله...به نمازگزار مىگويد:خدا قدرتى استيکتا و والا و برترين، ذاتا مستغنى و بىنياز، نزاييده و زاده نشده، بىهمانند و بىهمال و، همين و بس. دانايى و بينايى و حکمت و ديگر صفات خداوند تا آنجا که دانستن و شناختن آن براى مسلمان لازم است و در شکل بندى زندگى و عروج روح او مؤثر تواند بود در آيات ديگرى از قرآن باز گفته شده است.بيش از اين در ذات خدا و چگونگى صفات او غور مکن، معرفتبيشتر را در عمل به دستخواهى آورد.در پى آن مباش که با بحث و تعمق ذهنى به معرفتبيشتر دستيابى.در پى آن باش که معرفت را از راه ايجاد صفا و روحانيت در باطن روح و از راه عمل کردن به لوازم توحيد کسب کنى. ...و چنين بودند پيامبران و صديقان، بندگان راستين خدا و موحدان صادق و عارف. ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، پيش از آنکه به ترجمه ذکر رکوع و سجود بپردازيم، جملاتى را که در رکعتهاى سوم و چهارم نماز، در حال ايستاده بايد تکرار کرد توضيح مىدهيم.اين جملات، چهار«ذکر»اند و گوياى چهار حقيقت درباره خداوند: سبحان الله-پاک و منزه استخدا، و الحمد لله-و ستايش و سپاس مخصوص خداست، و لا اله الا الله-و معبودى بجز خدا نيست، و الله اکبر-و خدا بزرگترين است. دانستن اين چهار خصوصيت در شکل گرفتن يک تلقى درست و کامل از توحيد داراى تاثيرى عميق است.زيرا هر يک از اين چهار خصوصيتيک بدنه و يک نما از عقيده توحيد را نشان مىدهد. تکرار اين جملات فقط بدان خاطر نيست که بر معرفت ذهنى انسان و آگاهى و اطلاع او افزوده شود بلکه دانستن صفات و خصوصيات خدا و تکرار ذکر خدا، بزرگترين فايدهاش بايد اين باشد که در انسان حرکتى و مسئوليتى پديد آورد و وظيفه و تکليفى فراخور آن حقيقتى که بدان معرفتيافته بر دوش او بگذارد. به طور کلى عقايد اسلامى بايد در خارج از ذهن و در صحنه زندگى منشا عمل و حرکتباشند، زيرا اين عقايد صرفا از جنبه ذهنى و مجردشان نيست که داراى اعتبارند بلکه بيشتر به اين دليل که ناظر به زندگى انسانها و نقشبند زندگى و عمل فرد و جامعهاند، در اسلام معتبر شناخته مىشوند.درست است که هر عقيده اسلامى در معنا شناختيک واقعيت است ولى تنها آن عقايدى در اسلام حتمى و لازم الاعتقاد شمرده شدهاند که در صورت قبول و گرويدن بدان تعهدى براى انسان به وجود آيد و وظيفه و تکليفى جديد بر دوش او نهاده شود. عقيده به وجود خدا از اين گونه است.اعتقاد به بودن و نبودن خدا، هر کدام، شکلى مخصوص براى زندگى و عمل به وجود مىآورد.فردى يا جامعهاى که به راستى معتقد به وجود خداستبه نوعى و شکلى زندگى مىکند و فرد و جامعهاى که اين حقيقت را منکر استبه نوع و شکل ديگرى.اگر انسان معتقد شد که او و جهان را قدرتى با اراده و از روى شعور و حکمت آفريده است، ناگزير معتقد مىشود که اين آفرينش براى مقصودى و داراى«جهت»و«غايتى»است و مىپذيرد که او در رسيدن به اين مقصد و غايت داراى نقشى و متحمل مسئوليتى است.و همين احساس تعهد و مسئوليت است که او را به کار و تلاش و پويش و تحمل بارهاى سنگين وادار مىکند و، او از همه، احساس رضايت و خرسندى مىکند. همچنين است عقيده به معاد، نبوت، امامت و...که هرکدام مسئوليتها و تکاليفى را بر دوش معتقد مىنهد و مجموعا راه و برنامه و خط مشى کلى زندگى او را مشخص و ممتاز مىسازد. اگر مشاهده مىشود که در واقعيتخارجى، آنان که خود را معتقد به اين اصول فکرى مىدانند با آنان که از آنها بىاطلاع و بدانها بىاعتقادند، يکسان و يکرنگ زندگى مىکنند، اين بر اثر نداشتن آگاهى درستيا ريشهدار نبودن ايمان و قبول آنان است. در مواقع حساس و در نقطه عطفهاى زندگى است که صف معتقدان واقعى از مقلدان ناآگاه و فرصتطلب جدا مىشود. اکنون با اين نگرش، برمىگرديم به مفاد و محتواى اين چهار ذکر: سبحان الله خدا پيراسته و پاک است.از داشتن شريک، از ظلم، از مخلوق بودن، از انجام کارى بر خلاف حکمت و مصلحت، از همه نقايص و کمبودها و پليديهايى که در موجودات هست و از همه صفاتى که لازمه مخلوق بودن و«ممکن»بودن است. با گفتن اين جمله و يادآورى اين خصوصيتبراى خدا نمازگزار مىفهمد و به ياد مىآورد که در مقابل چه موجودى و چه ذات قابل ستايشى به کرنش و تعظيم برخاسته است.احساس مىکند تعظيم و تواضع او در برابر نيکى و کمال مطلق است.آيا کسى از اينکه به پاکى و نيکى و زيبايى مطلق احترام بگذارد احساس حقارت مىکند؟نماز اسلام چنين چيزى است.تواضع وتعظيمى است در برابر اقيانوس بيکرانهاى از خوبيها و کمالها و جمالها، تعظيمى نيست که انسان را سرشکسته کند و از کرامت و عزت انسانى او بکاهد، ستايشى نيست که آدمى را حقير و خوار سازد.مگر انسان چيزى جز«درک کننده زيبايى و کمال و جوينده آن»است؟پس طبيعى است که در برابر کمال مطلق به خاک افتد و ذاتى را که دارنده آن استبا تمام وجود خود پرستش و ستايش کند.اين پرستيدن و ستودن او را به راه کمال و نيکى و زيبايى مىکشاند و حرکت زندگى او را در اين جهت و در اين سو قرار مىدهد. آنان که نماز و عبادت اسلام را مايه خوارى و سرشکستگى انسان دانسته و آن را با ستايش قدرتهاى مادى مقايسه کردهاند اين نکته ظريف را نديده و ندانستهاند که: ستايش و بزرگداشت نيکى و پاکى، خود از نيرومندترين انگيزههاى نيکى و پاکى است. و اين نکتهاى است که ذکر سبحان الله، يادآور پاکى و نزاهتخدا، به ما مىآموزد. و الحمد لله بشر در سراسر تاريخ پر ملال زندگىاش همواره به خاطر برخورداريهاى گوناگون، به خاطر گرفتن امتيازهاى کوچک و بزرگ، به خاطر چند روزى بيشتر زيستن و حتى در موارد بسيار، به خاطر نان بخور و نميرش در برابر کسانى که در خلقتبا او برابر بوده و هيچ مايه اصيلى را از او بيشتر و سرشارتر نداشتهاند زبان بهستايش و سپاس مىگشوده و تن و جان خود را تسليم صاحب نعمتان مىکرده است.چون نعمت را متعلق به نعمتخوارگان مىدانسته، در طلب نعمتبردگى صاحب نعمت را پذيرا مىشده است، بردگى تن يا بردگى روح و فکر را. به يادآوردن اينکه«همه سپاسها و ستايشها از آن خداست»مىفهماند که نعمتها نيز همه از آن خداست.پس هيچ کس به حقيقت مالک چيزى نيست تا از آن راه بتواند، و حق داشته باشد، کسى را اسير و مطيع و بنده خويش سازد.به روحهاى ضعيف و دلهاى مسحور و چشمهاى فريفته نعمت نيز مىآموزد که رحمت و بخشش ناچيز صاحبدولتان و اربابان عالم را به چيزى نگيرند، از آنان ندانند، در برابر آن تن به بردگى ندهند، محروميت از آن را تحمل نکنند و دارنده و محتکر آن را غاصب و متجاوز بدانند. و لا اله الا الله اين، شعار اسلام است که يکسره نمودارى است از جهان بينى و ايدئولوژى اين مکتب. در اين شعار يک«نفى»وجود دارد و يک«اثبات». نخست، همه قدرتهاى طاغوتى و غير خدايى را نفى مىکند.خود را از يوغ بردگى هر نيروى اهريمنى نجات مىدهد.هر دست و بازويى را که به شکلى او را به راهى مىکشاند قطع مىکند.هر قدرتمندى جز خدا و هر نظامى جز نظام الهى و هر انگيزهاى جزانگيزههاى خداپسند را به دور مىريزد و با اين نفى پرشکوه خود را از همه زبونيها و ذلتها و اسارتها و بندها و بندگيها مىرهاند.و آن گاه فرمان و اراده خدا را-که فقط در قالب يک«نظام الهى»يعنى يک جامعه اسلامى به معناى واقعى قابل لمس و قابل پياده شدن است-بر وجود خويش فرمانروا مىسازد و بندگى خدا را که با هيچ بندگى ديگرى سازگار نيست مىپذيرد. بندگى خدا يعنى سامان زندگى را طبق فرمان حکيمانه خدا تدارک ديدن و در نظام الهى که خطوط اصلى آن طبق دستور خدا ترسيم شده باشد، زيستن.يا با همه قدرت و تلاش ممکن در جهت ايجاد چنين نظامى و چنان سامانى حرکت کردن. نظامهاى ديگر، نظامهايى که بر شالوده يک تفکر بشرى بنا شده است، به اين دليل که از جهالت و بىاطلاعى و کجانديشى و احيانا غرضورزى خالى نيست، نمىتواند بشر را کامياب سازد و او را به کمال مطلوب انسانىاش برساند. فقط جامعه و نظام الهى است که چون از حکمت و رحمتخدا سرچشمه گرفته و با آگاهى از نيازهاى انسان و از آنچه مىتواند برآورنده اين نيازها باشد طرحريزى شده مىتواند محيط مساعد و مناسبى باشد براى رشد اين نهالى که نامش«انسان»است. دشمن نظامهاى ديگر نيستيم، دلسوز آنهاييم.اين سخن انبيا است و انبياى خدا، پدران دلسوز بشرند.به سازندگان و طراحان خانههايى که بشر مىبايد در آن زيست کند، يعنى بهپديدآورندگان و بانيان نظامهاى اجتماعى، مىآموزند و پند مىدهند که:بشر جز در نظام الهى و توحيدى کامروا نبوده و نخواهد بود.تاريخ ثابت کرده است و ديدهايم و مىبينيم که در نظامهاى غير خدايى انسانيت چه مىکشد و انسانها چگونه مسخ شده و به چه روزى دچار گشتهاند. و الله اکبر پس از آن نفىها، يک انسان عادى که هنوز با واقعيتهاى جاهلى دستبه گريبان است، احساس غربت و وحشت مىکند و خود را تنها مىيابد.او از طرفى در مد نگاه خود همه بنيانهايى را که تا اين لحظه استوار به نظر مىرسيد در حال فرو ريختن مشاهده مىکند ولى از طرفى جاهليت، به سطبرى يک کوه، خود را به او نشان مىدهد و به رخ او مىکشد.همان چيزهايى که او آنها را نفى کرده است، بودن خود را به چشم او و در معرض تماشاى او در مىآورند و او را به هراس مىافکنند.درست در همين لحظه است که او مىگويد:الله اکبر-خدا بزرگتر است:از همه چيز، از همه کس، از همه قدرتها و قدرتمنديهايشان و، از آنکه بتوان او را به وصف آورد.طراح سنتها و قانونهاى تکوينى جهان، چه در طبيعت و چه در تاريخ، اوست.پس پيروزى نهايى که در گرو سازگارى با اين قوانين و سنتهاست، تنها در پايبندى به فرمان او ميسر است و بندگان و فرمانبران او تنها جبهه پيروزمند در کشمکش تاريخى بشريتاند. و محمد-صلى الله عليه و آله-اين حقيقت را خوب مىدانست و با همه وجودش به آن ايمان داشت و آن را لمس مىکرد.از آن رو يک تنه در برابر همه گمراهان مکه، بل در برابر همه جهان، ايستاد.و چنانکه از انسان برجستهاى در حد او گمان مىرود چندان پايدارى کرد که کاروان گمراه بشر را از دنباله روى ذلتبار قدرتهاى طاغوتى رها ساخت و در مسير فطرى که مسير تکامل است، به راه انداخت. کسى که در برابر قدرتگونههاى بشرى خود را کوچک و ضعيف و بىاراده مىيابد، اگر بفهمد و بداند که برترين قدرتها خداست دلش اطمينان و آرامش مىيابد و در باطنش نيرويى بيسابقه شعله مىکشد، و همين است که او را برترين و نيرومندترين مىسازد. اين بود خلاصهاى از مفاد و محتواى چهار جملهاى که در رکعتهاى سوم و چهارم نماز در حال ايستاده تکرار مىشود. ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، پس از سربرداشتن از رکوع، در حالى که آماده تعظيم و کرنشى متواضعانهتر است، به خاک مىافتد. جبهه بر خاک نهادن، نشانه بالاترين حد خضوع انسان است، و نمازگزار اين حد نصاب تواضع را شايسته خدا مىداند، زيرا کرنش در برابر خدا، کرنش در برابر نيکى و زيبايى مطلق است و آن را در برابر هر کس يا هر چيز غير خدا حرام و ناروا مىشمارد، زيرا گوهر انسانيت-که ارزندهترين متاع بازار هستى است-با اين کار فرو مىشکند و انسان خوار و پست مىشود. در همان حال که سر بر خاک نهاده و خود را غرق در عظمتخدا مىبيند، زبانش نيز با اين حالت هماهنگى مىکند و با ذکرى که مىگويد در حقيقت عمل خويش را تفسير مىکند. سبحان ربى الاعلى و بحمده (1) -پاک و پيراسته استخداوندگار من که برترين است و من ستايشگر اويم. خداوندگار برترين، خداوندگار پيراسته و پاک، و تنها دربرابر چنين موجودى است که سزاوار است انسان زبان به ستايش بگشايد و جبهه به خاک بسايد. پس سجده نماز، به خاک افتادن در برابر يک موجود ناقص و ضعيف و بىمقدار نيست، همچون به خاک افتادن در برابر بتهاى پوشالى و قدرتهاى پوک.به خاک افتادن در برابر برترين و پاکترين و گرامىترين است. نمازگزار با اين حرکت عملا فرمانبرى و اطاعتخود را از خداى حکيم و بصير اعلام مىدارد و پيش از همه اين تسليم و فرمانپذيرى را به خود تلقين و يادآورى مىکند.و چنانکه دانستهايم، پذيرش همين«عبوديت مطلق در برابر خدا»است که قيد و بند عبوديت هر کس و هر چيز ديگر را از آدمى برمىدارد و او را از اسارتها و زبونيهايى که بر او تحميل شده است رها مىکند. مهمترين اثرى که بايد از اين دو ذکر، ذکر رکوع و سجود، انتظار داشت آن است که به نمازگزار بياموزد که در برابر کدام موجود بايد تسليم و خاضع و ستايشگر بود و اين به معناى نفى اين همه در برابر هرچه و هرکه جز اوست.و شايد به همين موضوع اشاره مىکند حديثى که از قول امام عليه السلام مىگويد:«نزديکترين حالات آدمى به خدا، حالتسجود است.» (2) ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، نمازگزار پس از قرائت (1) به رکوع مىرود.يعنى در برابر خدا-موجودى که ماوراى نقطه اوج انديشه انسان در آفاق خصلتهاى نيک و عظمت آفرين است-از سر تعظيم خم مىشود. رکوع نمايشگر و نمودار خضوع انسان است در برابر قدرتى که آن را فراتر از خود مىداند، و مسلمان چون خدا را برترين قدرتها مىداند در برابر او رکوع مىکند.و چون هيچ موجودى جز خدا را برتر و فراتر از انسانيتخود نمىداند در برابر هيچکس و هيچ چيز ديگر سر خم نمىکند.در همان حال که تن خود را در برابر خدا به حالتى خاضعانه درآورده است، زبان را نيز به حمد و ستايش و بيان عظمت او مىگشايد. سبحان ربى العظيم و بحمده (2) -پاک و پيراسته استخداوندگار بزرگ من و من او را ستايش مىکنم. اين حرکت که با گفتارى هماهنگ انجام مىگيرد بهنمازگزار و هم به ديگران که اين حالت را از او مىبينند، بندگى او را در برابر خدا باز مىنمايد و چون بنده خدا، بنده غير خدا نيست آشکارا سرافرازى و آزادى او را از بردگى غير خدا اعلام مىکند. ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، در رکعت دوم و هم در رکعت آخر همه نمازها، پس از سر برداشتن از دو سجده، نمازگزار همچنان که نشسته استسه جمله که هر يک بازگو کننده حقايقى از دين است، بر زبان مىراند.اين عمل را که با آن گفتارها همراه است«تشهد»مىنامند. در جمله اول، گواهى مىدهد به يگانگى خداوندگار جهان: اشهد ان لا اله الا الله-گواهى مىدهم که معبودى جز الله نيست. و سپس اين حقيقت را بدينگونه تاکيد مىکند. وحده-فقط او (خداوندگار جهانيان است) و آنگاه آن را به زبانى ديگر تکرار مىنمايد. لا شريک له-او را شريکى در الوهيت نيست. هر آنکس و هر آن چيزى که بشر را به زير يوغ عبوديتخود کشيده و او را فرمانبر خود ساخته باشد«اله»اوست.هوسها و تمايلات حيوانى، شهوات و آزمنديهاى بشرى، نظامات وقراردادهاى اجتماعى، پديدآورندگان و سردمداران آنها هر يک به نوعى انسان را به خدمت مىگيرند و هر يک به شکلى بر او الوهيت مىکنند. (1) لا اله الا الله نفى همه اين فرمانرواييهاست.و تشهد، گواهى دادن نمازگزار ستبر اين نفى.يعنى نمازگزار مىپذيرد و به گردن مىگيرد که تنها خداى يگانه است که بر او حق فرمانروايى و الوهيت دارد و آن همه حق هيچ تحکمى را بر او ندارند. همين که کسى اين را پذيرفت، خود او نيز حق نخواهد داشت که هيچ موجود ديگرى (انسانى يا حيوانى يا فرشتهاى و جمادى يا هواها و شهوات نفس خود) را به الوهيتبپذيرد و تن به طاعت و عبوديت او دهد.اين سخن بدان معنى نيست که موحد تن به هيچ تعهد اجتماعى نمىدهد و هيچ قانون يا حاکمى را نمىپذيرد.چه، بسى روشن است که زندگى اجتماعى بنابر ماهيتخود ناگزير از تعهدها و فرمانبريهاست.بل بدين معنى است که هيچ تحکمى و هيچ نظامى را که از فرمان خدا نشات نگرفته باشد نمىپذيرد و تحمل نمىکند.در زندگى فردى و اجتماعى خود گوشبه فرمان خداست و اى بسا که بنا به فرمان خدا و به مقتضاى شکلى که خدا براى اداره زندگى انسانها تعيين کرده، لازم باشد که از کسانى اطاعت کند و به تعهداتى پايبند باشد.پس فرمانبرى و تعهد، بنابر خصلت ذاتى زندگى جمعى، از زندگى انسان موحد نيز تفکيک ناپذير است، منتها اين فرمانبرى، فرمانبرى از هوسهاى نفس سرکش خود يا از خود کامگيها و خودخواهيهاى آدميانى چون خود او نيست، فرمانبرى از اراده و فرمان خداى بصير و حکيم است.زيرا اوست که مقررات لازم الاجرا و زمامداران واجب الاطاعه را معين مىکند و آنان نيز فقط در چهار چوب فرمان او بر بندگان او فرمان مىرانند. (2) اين دستور قرآنى ناظر به همين حقيقت است: اطيعوا لله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منکم (3) از خدا و پيامبر و کسانى که در ميان شما (به گزينش و تعيين خدايى) صاحبان فرماناند، فرمان بريد. و شايد به ملاحظه همين حقيقت و به دنبال آن است که درجمله دوم تشهد، نمازگزار چنين مىگويد: و اشهد ان محمدا عبده و رسوله-و شهادت مىدهم که محمد بنده و پيامآور اوست. پذيرش محمد (ص) به عنوان پيامآور خدا، در معنا پذيرش نمايندگى و خلافت الهى اوست. يعنى راه خدا در راه محمد جستن و فرمان او را از بنده برگزيده او گرفتن. بسيارند خداپرستانى که در شناخت راه خداپسند به خطا رفتهاند.معرفى و پذيرش محمد صلى الله عليه و آله به عنوان پيامبر خدا مشخص کننده و جهت دهنده تلاش و حرکتى است که انسان خداپرستبايد در زندگى از خود بروز دهد تا خداپرستى او ادعايى راستباشد. در اين جمله با تکيه بر روى عبوديت محمد، صلى الله عليه و آله، و پيشتر آوردن کلمه«عبده»از کلمه«رسوله»گويا خواستهاند مهمترين ارزش اسلامى را معرفى کنند و به راستى چنين است.همه فضيلتهاى انسانى خلاصه مىشود در بنده واقعى و مخلص خدا بودن و آن کس که در اين ميدان از همه پيشتر است در کفه انسانيت از همه سنگينتر است. براى کسى که به مفهوم بندگى خدا آشنا باشد اين سخن بىنياز از استدلال است.اگر بندگى خدا به معناى خضوع در برابر حکمت و بصيرت و رحمت و نيکويى و زيبايى بىپايان و ملازم با آزادى از بندگى نفس و بردگى غير است، کدام ارزش برتر از آنمىتوان يافت؟مگر نه اينکه همه بديها و پستيها و شقاوتها و رذالتها و نامردميها و همه سياهيها و تاريکيها از بردگى انسان در برابر سرکشىهاى نفس يا سرکشى و طغيان انسانهاى مدعى زاييده مىشود؟و مگر نه اينکه بندگى خدا ريشه هر بندگى ديگر را مىسوزاند و نابود مىسازد؟ نکته ظريف و دقيقى که در اين دو جمله اول تشهد هست، اين است که:يادآورى توحيد و نبوت ضمن يک گواهى از سوى نمازگزار انجام مىشود و او به يگانگى خدا و عبوديت و رسالت محمد صلى الله عليه و آله، «شهادت»مىدهد.اين شهادت دادن در قيقتبه معناى قبول همه تعهداتى است که بر پذيرش اين دو عقيده مترتب است.گويا نمازگزار با اين گواهى مىخواهد بگويد که من همه تکاليفى را که از اين دو عقيده (توحيد و نبوت) مىزايد، به گردن مىگيرم.دانستن خشک و خالى، دانستنى که تعهدى به دنبال نداشته باشد، باورى که عملى به بار نياورد، از نظر اسلام داراى ارزش نيست.گواهى دادن به يک حقيقت، به منزله ايستادن بر سر آن و قبول همه تعهدها و عملهايى است که دانستن آن حقيقتبه بار مىآورد.قبول و پذيرشى که از اعتقادى خالص و ايمانى فعال و مثبت و زاينده پديد مىآيد.پس تشهد نماز، در حقيقت، تجديد بيعتى است که نمازگزار با خدا و رسول او مىکند. جمله سوم تشهد يک درخواست و دعاست. اللهم صل على محمد و آل محمد-بار خدايا، درود و رحمت فرستبر محمد و خاندان محمد. محمد و خاندان پاک او (صلوات الله عليهم) نمودارهاى کامل و تمام عيار اين مکتباند.نمازگزار به زبان دعا، اين نمودارها را در ياد خود زنده مىکند و با درود بر آنان پيوند روحى خود را با ايشان استوار مىسازد. پيروان هر مکتبى اگر نمودارهاى عينى آن مکتب را در برابر خود نبينند قويا ممکن است راه را عوضى بپيمايند و گمراه شوند.همين ارائه دادن نمودارهاى عينى است که پايدارى مکتبهاى انبيا را در مسير زمان تامين کرده است.تاريخ انديشمندان بسيارى را به ياد دارد که براى تامين زندگى والا و سعادتمندانه انسان طرحها و نقشهها پديد آورده، مدينههاى فاضله ترسيم کرده، و کتابها و نوشتهها از خود به جا نهادهاند.ولى پيامبران بىآنکه به بحث و جدالهاى فيلسوف مابانه بپردازند، طرح خود را در عمل نشان دادند، از خود و از نخستين گرويدگان به خود، انسانهاى طراز نوين ساختند و بر دوش آنان پايههاى نظام مطلوب خود را استوار کردند.و چنين بود که مکتب پيامبران زنده ماند و از طرح نقشه آن انديشمندان و فيلسوفان جز نقشى بر صفحه کتاب باقى نماند. نمازگزار براى محمد و آل محمد که زبدهترين نمودارها و تبلورهاى اين مکتباند، صميمانه دعا مىکند.بر آنان که يک عمر به شکل اين مکتب زندگى کرده و انسان طراز اسلام را به تاريخ نشان دادهاند، درود مىفرستد و از خدا براى آنان درخواستدرود و رحمت مىکند و پيوند روحى خود را با آنان که مىتواند همچون جاذبهاى نيرومند او را به راه خود و به هدفى که در تکاپوى آن بودهاند بکشاند مستحکمتر و عميقتر مىسازد. صلوات بر محمد و آل محمد، مجسم کننده چهره افراد زبده و دستچين اسلام است و با مجسم کردن و در منظر آوردن اين چهرهها مسلمان مىتواند هميشه راهى را که بايد بپيمايد بشناسد و آماده حرکت در آن شود. ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، بدرود نماز، مشتمل بر سه درود (سلام) است.و البته باز همراه ياد خدا و نام او. (1) پس نماز با نام خدا شروع مىشود و با نام خدا پايان مىگيرد و ميان اين سرآغاز و پايان نيز يکسره نام خدا و ياد اوست.اگر در جمله و ذکرى از پيامبر يا خاندان او نام برده مىشود آن نيز همراه ياد خدا و به صورت استمداد از لطف و رحمت اوست. جمله اول، درودى است از نمازگزار بر پيامبر خدا و طلب رحمتى از خدا بر آن بنده برگزيده: السلام عليک ايها النبى و رحمة الله و برکاته-درود بر تو اى پيامبر، و حمتخدا و برکات او بر تو باد. پيامبر، بنيانگذار اسلام يعنى سلسله جنبان تلاش و حرکتى است که اکنون نمازگزار خويشتن را دستبه کار آن مىبيند.غريو توحيد را او برکشيد که با طنين آن جهانى را زير و رو کرد و شالوده زندگى شايسته انسان را براى هميشه زمان ريخت.او بود که خطوط اصلى چهره انسان طراز اسلامى را و جامعهاى را که مىتواندپرورشگاه چنين انسانى باشد، ترسيم کرد.و اکنون نمازگزار همان شعار را با نماز خود و با درسها و رهنمودهاى ضمنى آن در زندگى و در فضاى زمان خود منعکس مىکند و گامى به سوى آن جامعه برين و تکوين آن انسان والا برمىدارد.پس بىمورد نيست اگر در پايان اين عمل، پيامبر و پيشواى خود را که وى را بدين راه افکنده و در آن راهبرش بوده است، به سلامى ياد کند و با اين زبان حضور خود را در کنار او و در راه او اعلام نمايد. در جمله دوم، نمازگزار بر خود، بر همسنگرانش و بر همه بندگان شايسته خدا درود مىفرستد. السلام علينا و على عباد الله الصالحين-درود بر ما و بر بندگان شايسته خدا. و بدين گونه، ياد بندگان شايسته خدا را در ذهن خود بيدار مىسازد و وجود و حضور آنان را مايه دلگرمى خود مىدارد. در دنيايى که مظاهر گناه:پستيها و زشتيها، دنائتها و ددمنشيها، ستمها و ستمپذيريها، آلودگيها و ناپاکيها همه جا را فراگرفته و همه کس را در خود فرو برده است، در محيطى که به چشم انسان هوشمند و هوشيار همه چيز خبر از افلاس و ورشکستگى انسانيت مىدهد و زرق و برقها در نظرش رنگ و جلايى ساختگى بر روى ابتذالها و فرسودگيها مىنمايد.در جهانى که داعيههاى حق طلبى و دادگرى نمىتواند فضاحتخودخواهيها و جاهطلبيها را بپوشاند و جاى خالى على و حسين و صادق (عليهم السلام) را باهياهوى عوامفريب معاويه و يزيد و منصور پنهان بدارد، و مختصر، در روزگارى که اخلاف شايسته شيطان جاى مردان صالح خدا را گرفتهاند، آيا مىتوان به نيکى و صلاح، به چشم يک واقعيت نگريست و بودن آن را انتظار داشت؟ آيا مىتوان جز گناه و آلودگى، جز ناکامى و حقکشى انتظار ديگرى از آدميزادگان داشت؟بايد اعتراف کرد که اگر هم بتوان، به آسانى نمىتوان. سلام بر بندگان شايسته خدا، در چنين شرايطى، به مدد دل افسرده و نوميد مىشتابد. گويى سروشى است که در دل تاريکيها، خبر از حضور روشنى و سپيدى مىدهد.نمازگزار را به وجود ياران و همسنگرانى نويد مىبخشد.به او مىگويد:تنها نيستى.در دل اين کوير خشک، جوانهاى ثمربخش و ديرپاى مىتوان يافت.همچنان که در هميشه تاريخ، اجتماعات منحرف و تباه، زادگاه ارادههاى نيرومند و انسانهاى برجستهاى بوده است که در نهايتبانيان جهان نو و شالوده ريزان زندگى نوينى گشتهاند.اکنون نيز طبق سنتخدا در تاريخ، همان نيروهاى نور و نيکىآفرين در بطن اين جهان تاريک و پليد به تلاش و کوششاند.آرى صالحان، آنان که به گونهاى شايسته و سزاوار خدا را عبوديت مىکنند و فرمان مىبرند، در صف روياروى طاغوتيان ايستادهاند. که هستند اين بندگان شايسته و کجايند؟و آيا نبايد از آنان درس آموخت و با آنان گام برداشت؟چرا.هنگامى که نمازگزار خود را در کنار اين شايستگان قرار مىدهد و بر خود و بر آنان در يک جمله درود مىفرستد (سلام بر ما و بر بندگان شايستهخدا) ، پرتويى از غرور و سربلندى و اطمينان بر دل او فرو مىتابد.مىکوشد به راستى در رديف و در کنار آنان قرار گيرد و از اينکه نتواند پا به پاى آنان گام بردارد احساس شرم مىکند و اين به او تعهد و تکليفى تازه مىبخشد. بندگان شايسته چگونهاند و شايستگى به چيست؟شايستگى تنها به نماز خواندن نيست، شايسته آن است که از عهده تکاليف سنگين الهى برآيد و چنان عمل کند که نام بنده خدا بر او ناساز و نامتناسب نباشد، درست مثل دانشآموز شايسته در يک کلاس درس. و سرانجام در سومين جمله، نمازگزار خطاب به همين بندگان شايسته (خطاب به فرشتگان (2) يا خطاب به نمازگزاران) مىگويد: السلام عليکم و رحمة الله و برکاته-سلام بر شما و رحمت و برکات خدا بر شما. و بدينگونه بار ديگر، صلاح و شايستگى (يا فرشتهخويى يا پيوند با ديگر نمازگزاران) را به ياد مىآورد و مخاطبان گرامى خود را به دعاى خير ياد مىکند و نماز را به پايان مىبرد. نوشته شده توسط محسن تاريخ جمعه 24 مهر1388 و ساعت 13 |+|
«فرض الله الایمان تطهیرا من الشرك، و الصلاة تنزیها عن الكبر، و الزكاة تسبیبا للرزق، و الصیام ابتلاء لا خلاص الخق، و الحج تقربة للدین، و الجهاد عزا للاسلام، و الامر بالمعروف مصلحة للعوام و النهى عن المنكر ردعا للسفهاء»(1)؛ خداوند، ایمان را براى پاك شدن دلها از آلودگى كفر و شرك، و نماز را براى پاك بودن از سركشى و نافرمانى واجب كرد، زكات را وسیلهای براى روزى مستمندان، و روزه را وسیلهای براى آزمایش اخلاص بندگان قرار داد، حج را براى نیرومند شدن دین، و جهاد را براى شكوه و سربلندى اسلام واجب ساخت، امر به معروف را بخاطر اصلاح توده ناآگاه مردم، و نهى از منكر را براى باز داشتن افراد بىخرد، از كارهاى زشت و گناهآلود مقرر كرد. احكام دین اسلام، با تمام جزئیات خود، دستورهایى هستند كه خداوند براى بندگان مؤمن خود مقرر كرده است. از اینرو، انجام دادن این احكام، وظیفه حتمى و قطعى مسلمانان است، و یك مسلمان مؤمن كسى است كه دستورهاى واجبالاجراى خداوند را، بدون چون و چرا انجام دهد، و درباره آنها دچار هیچگونه شك و تردیدى نشود، هیچگونه سؤال و جوابى نكند، و هیچگونه دلیل و برهانى نخواهد. با این حال، گاهى پیشوایان معصوم و امامان بزرگوار ما، علت منطقى و فلسفه فردى و اجتماعى این دستورها را تشریح كرده و درباره هر یك، توضیح كافى دادهاند. تا هم غیر مسلمانان، به منطقى و مستدل بودن دستورهاى اسلام پى ببرند و بتوانند با دستورهاى ادیان دیگر مقایسه كنند، و هم مسلمانها، با فلسفه احكامى كه انجام میدهند آشنا شوند و فواید سازنده، آنها را بهتر و بیشتر بشناسند. امام علی(علیهالسلام) نیز، در این جملههاى كوتاه و پر معنى، فلسفه ایمان، نماز، زكات، روزه، حج، جهاد، امر به معروف، و نهى از منكر را تشریح فرموده، و درباره واجب بودن هر یك، توضیحى دقیق و عمیق داده است. نوشته شده توسط محسن تاريخ جمعه 24 مهر1388 و ساعت 13 |+|
نوشته شده توسط محسن تاريخ چهارشنبه 7 شهریور1386 و ساعت 14 |+|
تقدیم به بهترین *********** یک نفر یک جایی ... **************** دلتنگيهايم دل شکسته ای تنهايم. سکوت مبهم ديوانه واری مرا دنبال ميکند و انگار گلويم را ميفشارند و ميخواهند نيمه جانی را هم که دارم از من بگيرند.ولی بدان که من می مانم، می مانم و نمیميرم. من تو را دوست دارم.من تو را می خواهم. اگر دلم شکسته،اگر تنها و ساکت هستم فقط به خاطر توست.... هر روز چشمانم به افق روشن ديدارت باز و با غبار نمناک فراق بسته ميشود ولی به اميد ديداری دوباره زنده میمانم تا شايد اتشی که درونم را میسوزاند با طراوت ديدارت خاموش کنی... مطمئن باش افق ها را به نظاره مينشينم تا در يکی از انها بيايی و ديگر از پيشم نروی .... *************
با ترانه ... قصه کودکی آغاز شد ! ساده ترين لباسم را بر تن خواهم کرد . ساز دهنيم را بر خواهم داشت پاهايم را برهنه خواهم کرد و ساده ترين ترانه ام را خواهم خواند امشب به بهانه با تو بودن دوباره کودک می شوم ... اگر تو بخواهی ... فرفره های رنگی کودکيمان يادت هست ؟ بادبادک های آبی و سفيد را ... به آسمان می فرستم و بعد قهقهه می زنيم و بعد من خنده تو را می بينم و آرام می شوم ...
با چشمان تو ديده ام, با تو بوده ام ,هميشه و در همه جا با تو نفس کشيده ام , با چشمان تو ديده ام و از تو گريزی نيست , چنانکه جسم را از روح و زمين را از آسمان و درخت را از آفتاب تو دليل حيات من بوده ای و خواهی بود به طوری که چنان با اين دليل زيسته ام که باور کرده ام علت بودن من تويی پاسخ من بر آغاز و پايان زندگی اين است : هميشه با تو ای نازنين من ********************
باز هم........... ساز دلم را گوش کن باز هم نوايی تازه سر ميدهد باز هم انگار صدای تو در کوچه پس کوچه های دلم پيچيد و مرا به دنيای نورو ستاره و ترانه برد باز انگار در ظلمت شبهای بی ستاره ، تک ستاره آسمان دلم شدی باز انگار در خانه چشمانت زندانی شدم باز انگار يادت در جوهر قلمم پر شد و صفحه هايی ديگر از يادت پر شد باز انگار دلم برايت تنگ شده......
نوشته شده توسط محسن تاريخ دوشنبه 10 مهر1385 و ساعت 11 |+|
باغبان غوغا نکن من مرد گل چين نيستم من خودم گل دارم و دنبال هر گل نيستم ************************ *************** ديگر هوايي براي تنفس نيست *************** از زبان یک عاشق اگه تورا دوست دارم خيلی زياد منو ببخش اگه تويی اونکه فقط دلم می خواد منو ببخش اگه نگام گم ميشه تو شهرچشات منو ببخش منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو ميشمارم اگه همش پيش همه بهت ميگم دوست دارم منو ببخش اگه برات سبد سبد گل ميچينم منو ببخش اگه شبا فقط تورو خواب ميبينم منو ببخش اگه تو رو ميسپارمت دست خدا اگه پيش غريبه ها بجای تو مبگم شما منو ببخش اگه واسه چشمای تو خبلی کمم تو يه فرشته ای و من خيلی باشم يه آدمم منو ببخش اگه فقط ميخوام بشی ماله خودم ببخش اگه کمم ولی زيادی عاشقت شدم . نوشته شده توسط محسن تاريخ یکشنبه 9 مهر1385 و ساعت 1 |+|
خداوندا ! YYYYYY به هر که دوست میداری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست تر میداری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با كوچ دستانت ديگر چيزي از من نماند كسي كه سحرگاهان گلهاي باغچه با نوازش هاي او باز مي شد كسي كه شامگاهان با طنين خنده هايش ستاره ها چسمك مي زدند مهتاب تازه مي شد و خورشيد بهانه اي براي طلوع دوباره پيدا مي كرد چيزي از من نماند و تمام لبخندهايم با آخرين باد حزن انگيزي كه در ميان خاطره هايمان وزيد كوچ كردند كاش مي دانستي : تو دليل بودنم بودي ، بهانه ي زيستنم ... و بعد از كوچ دستانت چه مي خواستي از من بماند ؟ از كسي كه تمام زندگيش شده خاطرات ... روزش ياد تو و شبش غصه ي نبودنت ... مي داني .... تازگي نوروزم تو بودي ... و زيبايي بهارم تو ... با تو بود كه باران در روز نخستين بهار تازه ام كرد جوانه زدم و از نو شكفتم . كاش از دستم بر مي آمد كه شتابان به سوي تو آيم و همه چيز را يرايت بگويم... كاش ديوار فاصله اي كهميانمان كشيده شده فرو مي ريخت و تو برايم مي گفتي تمام ناگفته ها را......... ناگفته هايي كه احساس مي كنم هرگز نخواهم شنيد ************************ محبت چه واژه غريبي دنيا چه لغت عجيبي عشق چه زيبا و چه خوبي شادي چه واژه دروغي تنها چه كلمه آشنايي اشك هميشه تو با مايي غم در وجود ما پر زندگي مثل صدف مثل در مرگ هميشه با ماست مردن از غم من كاست خداي بزرگ و بي رقيب براي من تكيه اي هست و اميد پرواز برام يه آرزوست رفتن به آسمونو نزديك شدن به يك دوست سلام اول و آمدن و بودن خداحافظي فقط براي رفتن پس والسلام اي روزگار بي وفا نوشته شده توسط محسن تاريخ دوشنبه 11 اردیبهشت1385 و ساعت 8 |+|
نوشته شده توسط محسن تاريخ چهارشنبه 23 فروردین1385 و ساعت 23 |+|
غروب را دوست دارم چون به رنگ شراب است شراب را دوست دارم چون به رنگ خون است خون را دوست دارم چون در قلب است قلب را دوست دارم چون جايگاه توست تو را دوست دارم ولي نمي دانم چرا ؟ ***************** نوشته شده توسط محسن تاريخ سه شنبه 22 فروردین1385 و ساعت 0 |+|
تو را من دوست می دارم تقدیم به عزیز تر از جان رفتم مرا ببخش ومگو اووفا نداشت راهي بجز گريزبرايم نمانده بود اين عشق آتشين پرازدردي اميد دروادي گناه وجنونم كشانده بود رفتم كه داغ بوسه ي پرحسرت تورا با اشك ها ي ديده زلب شست وشودهم رفتم كه ناتمام بمانم دراين سرود رفتم كه بانگفته به خودآوبرودهم رفتم مگوكه چرا رفت ننگ بود عشق من ونيازتووسوزوسازما ازپرده ي خموشي وظلمت چونورصبح بيرون فتاده بودبه يكباره رازما من ازدوچشم روشن وگريان گريختم ازخنده هاي وحشي طوفان گريختم ازبستروصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت جوان گریختم ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ شعله ی آتش ز من نگیر می خواستم شعله شوم سرکشی کنم مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر ************************************ اگه من تاحالا زنده موندم ،فقط عشق به توست اگه لذتی از زندگیم می برم ، فقط عشق به توست زندگی من فقط به این عشق بستگی داره ، اگه نباشه زندگیم تباهه زندگی من فدای اون یه نگاه عاشقانه تو اگه یه روز احساس کنم عشقم به تو کم شده ، مطمئن باش دیگه منو نمی بینی اگه عشق برات معنی بشه منو بهتر درک میکنی جوانه عشق من اونوقت شکوفا میشه که با من باشی پس به امید آن روز عاشقانه که با هم باشیم ************************************ نوشته شده توسط محسن تاريخ دوشنبه 14 فروردین1385 و ساعت 23 |+|
******************************* زيبا ترين کلمه عشق پر احساس ترين کلمه محبت پر معنی ترين کلمه نگاه عالی ترين کلمه دوستی تلخ ترين کلمه جدايی درد ناک ترين کلمه خيانت بد ترين کلمه تمسخر کثيف ترين کلمه ترحم زندگی YYYYYY نگه دار پیاده میشم ...!
من / عشق پاك يعني سرزمين لحظه يعني بيداد عشق من باختن عشق جان يعني زندگي ليلي و قمار مجنون در عشق يعني ... شدن ساختن عشق دل يعني كلبه وامق و يعني عذرا عشق شدن من عشق فرداي يعني كودك مسجد يعني الاقصي عشق / من عشق آميختن افروختن يعني به هم عشق سوختن چشمهاي يكجا يعني كردن پر ز و غم دردهاي گريه خون/ درد بيشمار عشق من يعني الاسرار كلبه مخزن اسرار يعني ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نوشته شده توسط محسن تاريخ سه شنبه 23 اسفند1384 و ساعت 22 |+|
مناسبت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دوست معمولي ، دوست واقعي ـــــــــــــــــــــــ نوشته شده توسط محسن تاريخ پنجشنبه 27 بهمن1384 و ساعت 22 |+|
موزيك هرروز که بگذرد هر روزی که شب شود و هر شبی که به صبح ختم گردد من بيدارم و منتظر منتظر آمدنت تمام لحظه ها را بيدار خواهم نشست وقتی آمدی يک بغل گل ياس به پايت بريزم و با اشک چشمانم خاک راه تو را بشويم وقتی آمدی قدم نازنينت را بر روی چشمانم بگذار ای تمام هستيم فدای تو دوستت دارم. نوشته شده توسط محسن تاريخ جمعه 14 بهمن1384 و ساعت 23 |+|
تقدیم به تمام کسانی که قلبی سرشار از عشق دا رند زندگی چه بی شکوه توی ساحل جدایی همه هیچه همه پوچه با تمام دلربایی زندگی چه ناتمومه مثل شعرای گذشته ام مثل حرفهای تو نامه که تا امروز می نو شتم زندگی پر از شکسته برای تنهاترین ها حس تلخ مردن در لحظات واپسین ها نخستین بار من بودم که گفتم تو را قربانی خواهم کرد و نخستین بار تو بودی که توانستی مرا قربانی کنی من می دانستم دنیای عشق یعنی به مسلخ بردن معشوق زیرا که در عشق معشوق باید به آنگونه باشد که عاشق می خواهد باشد عاشق معشوق را در تملک مطلق خویش می خواهد و حتی تاب و توان تحمل نیم نگاه معشوق به دیگری را ندارد عشق تمامیت خواه است لذا من با علم به این معقوله به تو گفتم تو قربانی خواهی شد زیرا که تو را فقط و فقط برای خودم می خواستم تمام وکمال و تو رفتی چرا که عشق را قبول نداشتی برای تو دوست داشتن مقدس بود و با رفتن تو من قربانی شدم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ عشق يعني يك سلام بي جواب ********************** و اما عشق YYYYYY دل سوخته ای میگفت: قهر با عشق نا ممکن است ! A broken-hearted said: that is impossible to break off the LOVE چرا که خورشید عشق خاموش نمی شود، گوئی که خاموش شود؟! یقینا فراموش نمیشود. Because; the sun of love never Stops sgining ! Supposing it fails ?! Certainly it Would not be forgotten! ******************** نوشته شده توسط محسن تاريخ پنجشنبه 29 دی1384 و ساعت 0 |+|
چشم وقتي زيباست که پر از اشک باشه اشک وقتي زيباست که پر از عشق باشه عشق وقتي زيباست که مال تو باشه تو وقتي زيبايي که مال من باشي عشق آن نیست که یک دل به صد عاشق دادن اگه چشمات مشکی یا عسلی دوستت دارم اگه موی تو کوتاست یا که بلند دوستت دارم اگه چون دوستم داری میخوای اذیتم کنی هر چقدر می خوای اذیتم بکن دوستت دارم وقتی با برق چشات چشماموادب میکنی دو تا چشم من می خوان بهت بگن دوستت دارم وقتی که دستم ومی گیری ونازش میکنی تو دلم داد میزنم هزار دفعه دوستت دارم وقتی که نگام به نیمرخت عمود این لبام دوتاشون میخوان درگوشت بگن دوستت دارم اگه دوستم داری فقط یه بار درگوشم حالا نه بعدا"بگو دوستت دارم
نوشته شده توسط محسن تاريخ چهارشنبه 21 دی1384 و ساعت 1 |+|
من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو به دو چيزاعتقاد دارم يكي خدا وديگري تو من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو وديگري خوشبختي تو من اين دنيا را براي دو چي ميخواهم يكي تو وديگري برای با تو موندن تا همیشه دوستت دارم.
نوشته شده توسط محسن تاريخ جمعه 9 دی1384 و ساعت 22 |+|
|
![]()
![]()
my logo
بوسه يعني وصل شيرين دو لب بوسه يعني خلسه در اعماق شب بوسه يعني مستي از مشروب عشق بوسه يعني آتش و گرماي تب بوسه يعني لذت از دلدادگي لذت از شب , لذت از ديوانگي بوسه يعني حس طعم خوب عشق طعم شيريني به رنگ سادگي بوسه آغازي براي ما شدن لحظه اي با دلبري تنها شدن بوسه سرفصل كتاب عاشقي بوسه رمز وارد دلها شدن
talare gofteman
.:: بعد از عضويت در اين سايت بايد کد تالار گفتمان را اينجا قرار دهيد ::.